|
❤❤بهترین سایت کاربردی❤❤ نرم افزار..فیلم..موزیک..مطالب |
|||
|
سهشنبه 26 اردیبهشت 1391 :: 23:56 :: نويسنده : مهدی رمضانی
داستان کوتاه زیبا و کودکانه جدید یکی بود, یکی نبود. پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوة تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازة شهر. بیرون از دروازة شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا می شد, جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و جاروی حیاط, خودش را حسابی تر و تمیز می کرد. به سر و دست و پایش حنای مفصلی می گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می کرد. یل ترمه و تنبان قرمز و شلیتة پرچین می پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش می زد و فرشش را می آورد می انداخت رو ایوان, جلو حوضچة فواره دار رو به روی باغچه اش که پر بود از همه جور درخت میوة پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک سینی قشنگ و پاکیزه سیر, سرکه, سماق, سنجد, سیب, سبزی, و سمنو می چید و در یک سینی دیگر هفت جور میوة خشک و نقل و نبات می ریخت. بعد منقل را آتش می کرد و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش. اما, سر قلیان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز می نشست.
درباره وبلاگ **(بگـذار سرنـوشت هـر راهی را کـه میخواهـد برود، مـا راهمـان جداست** .......این ابـرهـا تـا میتواننـد ببـارنـد، مـا چتـرمان خداست)**=هرچی هستی همون باش و هرچی نیستی نگو کاش...... ......به بهترین سایت کاربردی خوش آمدید.دوستان منتظر نظرات خوبتون هستیم.... موضوعات پخش آهنگ آخرين مطالب پيوندها نويسندگان |
|||
|
|